تبليغاتX
Shaparak
Hikari
 




Every day without an answer is
Just time that's passing by
?From here on what will the future become
...I don't know
A loneliness that's darker than night
Was bewildering me
...I want to become aware of someone now
Because I want to escape from here

The words that somebody said
Made me anxious and puzzled me
I don't like to argue
So I couldn't say anything
I have things like dreams and ideals but
If I go beyond things I can just feel
Reality will always be
Staring me in the back
...

The Guidepost of Moonlight
DARKER THAN BLACK
[+]

|+| نوشته شده توسط Shaparak در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
 


これで最後だ。。。

:-)

|+| نوشته شده توسط Shaparak در شنبه نهم اردیبهشت 1391
 
عارضم که...

یه روز تو قحطی غزل، دنیا مارو کم میاره!!

هووم؟!


پ.ن: مدتها بود آهنگهای خمیازه گوش نداده بودم. لول

|+| نوشته شده توسط Shaparak در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
 

Genre

In Mangaupdates



|+| نوشته شده توسط Shaparak در چهارشنبه سی ام فروردین 1391
 



Praise your cold tears
When time is up
You’ll search for the light
?And open up the darkness, right
...

Kalafina: kag@yaku sora no shijima ni wa
( In the silence of the shining sky)
[+]


پ.ن: به این میگن یه آهنگ فوق العاده با تصویر سازی امیر!
|+| نوشته شده توسط Shaparak در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391
 
دیشب خوابتو میدیدم کوزو!

بعد که بلند شدم، برای بار چندم تو این ماه به خودم گفتم کاش آدمها معرفت بیشتری داشتن؛ که حداقل ارزش درگیری فکری رو برات داشته باشن.

و دقیقا در همون لحظه احساس کردم که نیاز به یکی از اون "مشت" های معروف آذر هست که بگه «دِ بسه دیگه؛ چرا ول نمی کنی؟

آدمها لزوما با معرفت نمیشن...»


شینه بابا! برو بیرون...

تویی که حتی به یاد شبهایی که از تاریکی میترسیدی و برات تا دم دمای صبح قصه میگفتم، یک لحظه تردید نکردی...

تو... کوزو!!

|+| نوشته شده توسط Shaparak در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391
 
قبل از عید با محمود حرف میزدم؛ بعد به این نتیجه رسیدم که هیچکس به اندازه ی این بشر از «اشتباه و حسرت در مورد فعالیت های فرهنگی خود خواسته» مون درک نداره! لول

کجایی فرزند!؟ دلم برای جودهی های بی حدو حسابت، و غرغر های خودم و فرزین تنگ شده! لول

|+| نوشته شده توسط Shaparak در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
 
خانه به دوشی هم عالمی داره؛ گاهی دوست دارم اسباب کشی کنم یه طرف دیگه. جایی که آدمهاش ناشناس باشن؛ اما توانش نیست.

ولی خب؛ گاهی همینجا بهترین جای دنیاست ;-)

این روزها وقتی دراز میکشم روی تخت و نگاهم می افته به نقاشی هیروکی و نواکیت روی در کمد؛ حس عجیبی بهم دست میده. اونقدری که گاهی با خرسندی تمام از خوابیدن منصرف میشم...

|+| نوشته شده توسط Shaparak در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
 ...


The great sky that I looked up at grows serene in blue
I've decided to open the closed window
The moment that seems to able to change and even the world
...Is always right by my side


Title: Code Geass Hangyaku no Luloch OP Single – COLORS
Artist: FLOW
[+]

پ.ن: اصلا بیا یه کار خوشمزه ای کنیم؛ هووم؟ مثلا هیچ وقت به عقب برنگردیم ;-)

|+| نوشته شده توسط Shaparak در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
 
این روزها هر وقت از پنجره به آسمون نگاه می کنم، به خودم میگم خ*دا باید شرمش بیاد از موجودی که آفریده...

شاید که فقط مثل Ryuk کسل شده بود؛ هووم؟

دنیا چقدر جای زشتی شده... خیلی زشت...


|+| نوشته شده توسط Shaparak در سه شنبه هجدهم بهمن 1390
 
امروز تو کتابخونه در حالی که به شدت سرم گرم حقوق بین الملل بود یه دخترخانمی ازم پرسید:

امروز چندمه؟

من تو این مایه ها که: امم...؟! امم! D:

یکم فکر کرد؛ گفت: چند شنبه ست امروز؟

من: ها؟! ام... :دی

دختره در حالی که خنده ش گرفته: اصلا میدونی در چه سالی به سر میبریم؟! D:

من: XD

|+| نوشته شده توسط Shaparak در دوشنبه دهم بهمن 1390
 
برای پیدا کردن اشیاء گم شده داخل اتاقت راه های بهتری از به هم ریختن و هم زدن اتاق هم داری باور کن!

مثلا اینکه 10 دقیقه بشینی سرجات و مثل آدمیزاد فکر کنی که ممکنه کجا گذاشته باشیشون؛ هووم؟ =__="

یعنی زندگی برا خودم نگذاشتم لول

|+| نوشته شده توسط Shaparak در جمعه سی ام دی 1390
 
داره برای آخر اسفند میاد ایران...

بهش میگم نمیدونی یادآوری روزهای با هم بودن برای من چه احساس دوست داشتنی داره. از فکر اومدنت ذوق می کنم؛ انگار که خوابی، خیالی،چیزی...

بذار یکبار دیگه بشینیم با هم هانی اند کلاور ببینیم و بنالیم از اینکه چرا همیشه درگیر منطق بودیم و نشد!...

تا خرخره حسادت بورزیم به تاکه موتو با دوچرخه ش که باهاش به ته دنیا رسید...

هی آذر... دلم برات تنگ شده؛ تنننگ...

|+| نوشته شده توسط Shaparak در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
 
این روزا مردم...

یه جوری زیرابی میرن که دلت میخواد بهشون بگی،

من نگاه نمی کنم

بیا بالا یه نفسی بکش

لااقل خفه نشی!

|+| نوشته شده توسط Shaparak در سه شنبه ششم دی 1390
 

دیشب یکی از اون شبهای خوشایند بود.

اینقدر خوشایند که چیزی نمونده بود از خوشی میز رو گاز بزنم. فقط به این خاطر که دو تا از Ost Collecton هایی که نزدیک به نه ماه تمام انتظارشون رو میکشیدم دیشب Release شدن و وای که چقدر زیبا هستن. چقددر فوق العاده... مدتها بود که اینطور از ته دل احساس شادی و سرخوشی نکرده بودم...



|+| نوشته شده توسط Shaparak در جمعه دوم دی 1390
 
 
بالا